شمس من، مولای من، جان من

هیچگاه از نعمت وجودت غافل نخواهم شد، حق همیشه با شما بوده و هست و خواهد بود... و من چگونه بعضی وقتها زبانم دیرتر از دلم لب به سخن می گشاید و اینگونه به خودجفا می کنم، ای کاش در زمانه دیگری بودیم... دلم به بودنتان خوش است ای شمس عالم تاب، اسلام و انقلاب با وجودتان درجه و اعتبار دیگری دارد..

هیچگاه از نعمت وجودتان غافل نخواهم شد، حق همیشه با شما بوده و هست و خواهد بود... و من چگونه بعضی وقتها  زبانم دیرتر از دلم لب به سخن می گشاید و اینگونه به خودجفا می کنم، اشکهایمان را دیده ای، خوب میدانم.... جانمان فدای شما.... ای کاش در زمانه دیگری بودیم...
دلم به بودنتان خوش است ای شمس عالم تاب، اسلام و انقلاب با وجودتان درجه  و اعتبار دیگری دارد.... 

و ای کاش در زمانه دیگری بودیم...

تاپای جان از آرمانهای نظام و انقلاب و اسلام دفاع خواهیم نمود، ریشه ظلم و جبر را با معادله ای با رهبریت از جا بر خواهیم کند، اندکی صبر کنیم زمانه اش هم می رسد،

از دلمان هم خبرداری و این راهم خوب میدانم...

جان ناقابلم فدایت مولای من 

انتظار....

انتظار....

انتظار.... و چه سخت است

برای زیارتتان

برای شنیدن حرفهایتان

و برای شنیدن فرمانی که خواهی داد

انتظار برای لب تر کردنت....

و ای کاش در زمان دیگری دلم می لرزید...

دلم برایتان تنگ شده است

بیقرارت،....آن نگاهت....

کسی چه می داند؟!؟!

چه می خواند؟؟ 

چگونه است که دل همه و همه و همه... را با نگاهی با کلامی برده ای مولا جان؟

بیقرارم،......

می دانی آقای من که واژه ها یاری نخواهند کرد...

می دانم...که خیلی چیزها قضا ندارند...

خواستنت قضا ندارد

سرچشمه زلال همه خوبیهایی

هرکلامت کد واژه ای ژرف...

دلم، چشمم و دستانم نیازمند ذره ای از گرد و غبار راهی که آمده ای بود...

اما چه سود؟؟؟ که پیاله وجودم تاب و ظرفیت حتی آن ذره غبار را هم ندارد...

ای کاش در زمان و مکان دیگری بودم و این را فقط خودت می دانی ای شمس، ای مولا و ای رهبرم